تبليغاتX
نیلوفرانه




















نیلوفرانه

به خدایی که همیشه هست

 

تو از سرزمین رویاها آمدی

با سبدی پر از قصه

و من قصه هایت را باور کردم

و عاشقانه زیستم

غافل از آن که

قصه ها همیشه قصه بودند

و پایان همه ی قصه ها

تنها لالایی تلخی بود

که مرا وادار به خوابیدن می کرد

و من هیچ گاه نفهمیدم

سهم من از این همه قصه چه بود

راستی باید کدام قصه ات را باور کنم

عشقت را

یا

تنهایی ام را؟!

 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:49 توسط نیلوفر| |

 

عید بهانه است

برای آن که بگوییم

 " دوستت دارم "

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:49 توسط نیلوفر| |

 

برای باریدن نیاز به چتر نیست

این روزها

حتی دیوار هم به من تکیه می کند

لطفا شانه هایت را کمی به من قرض بده

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:5 توسط نیلوفر| |

 

گاهی بغض حتی فرصت نوشتن نمی دهد...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:33 توسط نیلوفر| |

 

می خواهم تمام لحظات ساکت زندگی ام را کوچ کنم

بگریزم تا به انتهای خیال

و لبریز از ترانه شوم

می خواهم حرفهای قشنگ بزنم

اصلا بگذار مانند کودکی هایمان لالایی بخوانم

نه لالایی نه !

که دیگر برای خوابیدن وقتی نیست

اکنون به دنبال بیداری هستم

امشب می خواهم بهترین کلماتم را هدیه ی خدا کنم

در کوچه های عاشقی قدم بردارم

یاسها را نفس بکشم

خودم را زندگی کنم

به آواز آینه گوش فرا دهم

و در کوچه پس کوچه های قلبم به دنبال آن واژه ی گمشده ای باشم

که یک روز در غبار خاطراتم گم شد

من بیشتر از اینها به لحظات زندگی ام بدهکارم

باور کن !

پ.ن: می نویسم معنیش اینه که حالم خوبه بهتر از همیشه

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:45 توسط نیلوفر| |

 

با عشق تو سبز می شوم

همچون روياهايم

ستاره ها صدايم می کنند

و من صدای تو را از بين همه ی آنها می شناسم

مرا به خويش می خوانی

و من سراپا سبز می شوم

حالا ديگر آسمان هم به من حسوديش می شود

باور کن

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:14 توسط نیلوفر| |

 

آدمها زياد حرف می زنند ولی در بين حرفهايشان لحظات کوتاهی هست که سکوت می کنند

 در اين لحظات ساکت و صبور حرفهای زيادی گفته می شود که ما نمی شنويم.

بعضی آدمها زياد می نويسند ولی در بين نوشته هايشان نانوشته هايی هست

که هيچ وقت خوانده نمی شود.

اصالت وجود آدمی به همين حرفهای ناگفته و نانوشته است

اگر توانستی نانوشته ها و ناگفته های کسی را بخوانيد می توانيد ادعا کنيد

 او را می شناسيد و در موردش قضاوت کنيد.

سه سال در کنارتان بودم برای شما نه که برای دل خودم نوشتم

نوشته هايم را خوانديد ولی نانوشته هايم را نه!

حرفهايم را شنيديد ولی ناگفته هايم را نه!

برای من تنها چيزی که باقی ماند قضاوتهای غلط و اشتباه بود

و ميزهای محاکمه ای که ناعادلانه به پايش رفتيم

بهتر ديدم ننويسم هر چند وبلاگ نويسی هم می تواند قضاوتهای نادرست را منجر شود

 ولی لا اقل دلم به اين خوش است که خواننده هايم انگشت شمار هستند

و با شناختی که از من دارند با خواندن تعدادی واژه به بيراه نمی روند

 و به غلط قضاوت نمی کنند زيرا می دانند اين نوشته ها تنها بعدی از ابعاد شخصيتم را شکل می دهند

سه سال در کنارتان بودم دوستتان داشتم با شما خنديدم با شما گريه کردم

 شاديها و غمها وتنهايی هايتان را حس کردم .

اگر دوستم بوديد دوست باقی خواهيد ماند که نوشتن و نانوشتنم تاثيری در دوستی نخواهد داشت.

شاديهايتان را آرزومندم

پ.ن: اين پست تنها در پاسخ به اعضای گروه دغدغه های متاهلين نوشته شده

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:20 توسط نیلوفر| |

 

باران که می بارد

من از قاب خیس پنجره صدایت می کنم

صدایم در بغض آینه می شکند

شاید برای دیگران تنها آسمان گرفته ای دلیل باران باشد

شاید هم دل گرفته ای

اما برای من تو همیشه دلیل باران بودی

حالا ببار که باریدنت را چشم انتظار نشسته ام

حالا دیگر با یاد تو

دوستت دارم را در تنهایی هایم زندگی می کنم

می بینی

من هنوز همانم که بودم

همان دخترکی که همیشه می اندیشید

زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن و دیگر هیچ

ولی حالا چه؟!

حالا باران می بارد

صورتم را به قطرات آن می سپارم

اشکهایم با باران می آمیزد

خیس می شوم خیس-خیس

می دانم که باید باشم

تا آن زمان که ...

رویاهایم باباران پیوند خورده است

عطر غریب بودنت تا همیشه در رویاهایم می پیچد

و من خیس-خیس از یاد وجودتو

بودنت را همیشه انتظار می کشم

اکنون می دانم

زندگی یعنی لمس لحظات-خوب-بودن

لحظاتی به زلالی آب

می خواهم زلال باشم

آنقدر زلال

که خدا هم باورم کند.

۲۹/۷/۸۸

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:20 توسط نیلوفر| |

 

گفته بودی

وقتی که واژه

فقط واژه است

باید پی چیزی فراتر بود

چشمهایم را بستم

در جستجوی چیزی فراتر

در توضیح حیات

مانند آن نابینا

آهسته می گویم

زیبایی یعنی لحظه ی یکی شدن

آنجا که فاصله را نتوان معنا کرد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:55 توسط نیلوفر| |

 

سوختم طاقت اين رنج ندارم

حضرت می فرمايد: که من ترا جهت همين دارم

می گويد : يا رب آخر سوختم.از اين بنده چه می خواهی؟

فرمود: همين که می سوزی!

همان حديث شکستن جوهر است

که معشوقه گفت: جهت آنکه تا تو بگويی چرا شکستی!

و حکمت در اين زاری آن است که دريای رحمت می بايد که به جوش آيد

سبب زاری توست تا ابر غم برنيايد دريای رحم نجوشد

پ.ن: من چون شاد باشم هرگز اگر همه عالم غمگين باشند در من اثر نکند

 و اگر غمگين هم باشم نگذارم که غم کس به من سرايت کند.

مقالات شمس تبریزی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:52 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin