تبليغاتX
نیلوفرانه


نیلوفرانه

به خدایی که همیشه هست

از آینه هم می گریزم

این روزها چشمانم در آینه

 بربادم می دهد...



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:26 توسط نیلوفر| |

داری به من می خندی؟ لبخند می زنی ؟ می دانی من عاشق لبخندهایت هستم؟ این روزها چقدر چهره ها عبوس و گرفته هستند. دلم می گیرد. به چشم هایشان نگاه می كنم، غمگین می شوم. دلتنگ یك لبخند هستم.

تو را از آسمان رویاهایم بیرون می كشم با همان لبخند همیشگی. نمیدانی این روزها چقدر محتاج لبخندت هستم، محتاج نگاه مهربانت. چقدر این روزها از آدمها گریزانم، فقط می خواهم من باشم و تو، اگر تو باشی هیچ چیز این دنیارا نمی خواهم. فردا دیر است، امروز برگرد، من برای زنده ماندن فقط تورا كم دارم...



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:25 توسط نیلوفر| |

دست هايت چه مهربان بودند


وقتي مي خنديدي ...


روزت مبارك ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:16 توسط نیلوفر| |

نمی شود سكوت كرد . در هر كلامی كه نوشته می شود ، این روح ماست كه نگاشته می شود . می شود بغض كرد، می توان اشك ریخت ، می شود لبخند زد و نگاه كرد ، اما سكوت نمی توان كرد. هر نگاهت و هر لبخندت ، هر اشكی كه بر گونه هایت می لغزد، بغض هایی كه در تنهایی هایت در گلو، گیر می كند ، خفه ات می كند ، همه ی این ها یك دنیا حرف هستند ، برای گفتن . نه نمی توان سكوت كرد، باید فریاد زد تا بغض ها سرباز كنند . باید دوست داشتن را زندگی كرد . عشق را فریاد زد تا دنیا بفهمد ، بفهمد كه من ، تو، او ،عاشق متولد شده ایم و از عشق مارا گریزی نیست.سكوت یعنی درد، یعنی قلبی كه تپیدن را از یاد برده است و قلبی كه تپیدن را از یاد ببرد یعنی مرگ ، باور كن . من از امتداد شب با تو حرف می زنم ، از انتهای همه ی جاده هایی كه به عشق ختم می شود . تو اگر سكوت كنی دنیا پرواز را از یاد خواهد برد ، من اگر سكوت كنم دنیا یادش خواهد رفت كه مریمانه ها چه عطر و بویی داشتند .سكوت نكن ، سكوت تو یعنی پایان عشق ، یعنی ایستادن همه ی قلب هایی كه با شور می تپد...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:24 توسط نیلوفر| |

ستاره خنديد


انگار مي دانست


تك ستاره ي روياهاي من است ...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:57 توسط نیلوفر| |

ببار باران

به جاي همه ي بغض هايي كه

يادشان رفته ببارند ...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:56 توسط نیلوفر| |

پشت پنجره من   دنیا نمی ترسد از اینکه مترسکش ، عاشق کلاغ بشود و مزرعه  را به باد بدهد نمی ترسد از اینکه نرگس های کوهی، دل ببندند به مرد گلفروش و دشت‌هایش عریان بشود دنیا نمی ترسد از مهر بی‌امان باران به خانه‌ای که عاقبت سیل می بردش حتی نمیترسد که دل زمینش برای یک شهر بلرزد و هر چیزی را در قلبش فرو ببرد. اما آدم می ترسد می ترسد که دل  بدهد وخالی بماند دستش می ترسد که زندگی‌اش لای بقچه ی دلش جا مانده باشد   آدم می ترسد که عشق مثل یک  اسکناس کهنه گوشه نداشته باشد یا چند مغازه آنطرفتر ، بشود ارزانتر خریدش و گرانتر فروخت آدم می ترسد و قلبش مثل قلب  یک خرگوش کوچک فرارکرده همیشه می لرزد    خرگوشی که  دل خوش نکرده به هویج کوچک نارنجی  و یادش رفته است که مرگ همیشه پشت بیشه هاست و وقتی می رسد که تمام دنیا عاشقی کرده جز آدم  چون آدم می ترسد  و نمی داند که باید مزرعه و جنگل و خانه وشهر را به باد داد و یک گردنبند بدلی لاجوردی خرید با یک نخ بلند که آخرین آویزه‌های سنگی‌اش درست  روی قلبت جا خوش میکند افسوس که آدم می ترسد  و اگرنترسد و دل ببازد ،  بال در می آورد  چون همیشه باید آماده پریدن از زمینی باشد که ترس از  آدمهایش است . یکی از این پرنده‌ها روزهاست پشت پنجره من لانه کرده است


پ.ن : اين متن از من نيست اما خيلي دوستش داشتم



نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:48 توسط نیلوفر| |

دست هايم دارند حرف مي زنند مي شنوي؟

 انگار بغض يك عالم را دارد زمزمه مي كند

دست هايم كلمات را به بازي مي گيرند در هر كلامي لبخندي ،اشكي، شوري و شوقي نهفته است

مي بيني ؟ مي خواني؟ لمس مي كني؟

چه لذتي دارد كه كسي باشد كه زبان دلت را بفهمد

 مهم نيست در خيال باشد يا در رويا، مهم نيست دور باشد يا نزديك،

 مهم بودنش است، كه هست، كه مي خواند، كه مي فهمد و همه ي روياهايت را زندگي مي كند.

دنيا دارد لبخند مي زند مي بيني؟

امشب ستاره ها بيشتر از هميشه مي درخشند و زيبايي ماه را بيشتر از هميشه به تماشا نشسته اند

امشب سايه ها سياه نيستند، رنگ با خته اند، سفيد هستند و شفاف ، صاف هستند و زلال

و من در سكوت تمام زيبايي هاي دنيا را به تماشا نشسته ام

زندگي لبخند مي زند

و من نيز

چه فرقي مي كند رويا باشد يا واقعيت...



نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:24 توسط نیلوفر| |

روياهاي من رنگ ديگري دارد

 گاهي سبز مي شود گاهي زرد

 گاهي سفيد و گاهي سياه

 وگاهي ....

چشمهايم را مي بندم

 در روياهايم به پرواز در مي آيم

 اوج مي گيرم و در بينهايت به تو مي پيوندم

دنياي من ساده است ساده تر ازهمه چيز حتي ساده تر از عشق

دلم اين روزها كسي را مي خواهد

 كسي كه در برابرم بنشيند به چشمهايم خيره شود به من بگويد بگو،بگو ، بگو

و من برايش از همه ي روياهاي گمشده ام بگويم

 در نگاهش غرق شوم و روياهايم را با او زندگي كنم

دلم يك آشناي غريبه مي خواهد

كسي كه جاري شدن همه ي احساسش را درعمق قلبم  احساس كنم

كسي كه در كنارم بنشيند روياهايم را باور كند

دستهايش اشكهايم را پاك كند

و من مست از حضورش روياهايم را برايش قصه كنم

در روياهايم مي دوم، مي رقصم، فرياد مي زنم و بارها مي افتم و بر مي خيزم

از آن سوي مه، دستانت با مهر مرا مي خواند

و من سبكبال به سوي تو به پرواز در مي آيم

 دستانت گرم تر از هميشه است و من به بودنت مي انديشم

رويا هايم زيباست و خواستني

از خواب بر مي خيزم

يك نفر از ميان آينه مرا مي خواند:

بانوي روياهاي من...

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:22 توسط نیلوفر| |

واژه ها را نمی خوانم  زندگی می كنم

متولد كه می شویم آغاز می كنیم تنهایی های ما را

می نشینیم به انتظار تا آنكه از پشت دیوارهای كاهگلی دستی مارا به سوی خویش فرا خواند عشق صدایمان می زند فریادش را می شنویم از اعماق وجودمان اما این سكوت است كه لبریزمان می كند

باران در خیال ما می بارد مریمانه ها در رویاهای ما عطرافشانی می كنند و من از پشت حصاری كه نامش زندگی است آرام و بی صدا و در سكوت و تنهایی عشق را زمزمه می كنم و یك بار دیگر متولد می شوم

سحر را دیگر به انتظار نمی نشینم بغض هایم را با نوشتن فریاد می زنم

و اما عشق ....

پنجره را می گشایم و نفس می كشم بودن را، زندگی را و عشق را

و در اوج آسمان به همه ی سال های عمرم می اندیشم ...



نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:19 توسط نیلوفر| |

Design By : Night Melody