نیلوفرانه
به خدایی که همیشه هست
این روزها چشمانم در
آینه بربادم می دهد...
داری به من می خندی؟ لبخند می زنی ؟ می دانی من عاشق لبخندهایت هستم؟
این روزها چقدر چهره ها عبوس و گرفته هستند. دلم می گیرد. به چشم هایشان نگاه می
كنم، غمگین می شوم. دلتنگ یك لبخند هستم.
تو را از آسمان رویاهایم بیرون می كشم با همان لبخند همیشگی. نمیدانی
این روزها چقدر محتاج لبخندت هستم، محتاج نگاه مهربانت. چقدر این روزها از آدمها
گریزانم، فقط می خواهم من باشم و تو، اگر تو باشی هیچ چیز این دنیارا نمی خواهم.
فردا دیر است، امروز برگرد، من برای زنده ماندن فقط تورا كم دارم...
وقتي مي خنديدي ... روزت مبارك ...
انگار مي دانست تك ستاره ي روياهاي من است ...
به جاي همه ي بغض هايي كه يادشان رفته ببارند ...
پ.ن : اين متن از من نيست اما خيلي دوستش داشتم
دست هايم دارند حرف مي زنند مي شنوي؟ انگار بغض يك عالم را دارد زمزمه مي
كند دست هايم كلمات را به بازي مي گيرند در هر كلامي لبخندي ،اشكي، شوري و شوقي
نهفته است مي بيني ؟ مي خواني؟ لمس مي كني؟ چه لذتي دارد كه كسي باشد كه زبان دلت را بفهمد مهم نيست در خيال باشد يا در رويا،
مهم نيست دور باشد يا نزديك، مهم بودنش است، كه هست، كه مي خواند،
كه مي فهمد و همه ي روياهايت را زندگي مي كند. دنيا دارد لبخند مي زند مي بيني؟ امشب ستاره ها بيشتر از هميشه مي درخشند و زيبايي ماه را بيشتر از هميشه به
تماشا نشسته اند امشب سايه ها سياه نيستند، رنگ با خته اند، سفيد هستند و شفاف ، صاف هستند و
زلال و من در سكوت تمام زيبايي هاي دنيا را به تماشا نشسته ام زندگي لبخند مي زند و من نيز چه فرقي مي كند رويا باشد يا واقعيت...
روياهاي من رنگ
ديگري دارد گاهي سبز مي شود گاهي زرد گاهي سفيد و گاهي سياه وگاهي .... چشمهايم را مي بندم در روياهايم به پرواز در مي آيم اوج مي گيرم و در بينهايت به تو مي پيوندم دنياي من ساده است
ساده تر ازهمه چيز حتي ساده تر از عشق دلم اين روزها كسي
را مي خواهد كسي كه در برابرم بنشيند به چشمهايم خيره شود به
من بگويد بگو،بگو ، بگو و من برايش از همه ي
روياهاي گمشده ام بگويم در نگاهش غرق شوم و روياهايم را با او زندگي كنم
دلم يك آشناي غريبه
مي خواهد كسي كه جاري شدن همه
ي احساسش را درعمق قلبم احساس كنم كسي كه در كنارم
بنشيند روياهايم را باور كند دستهايش اشكهايم را
پاك كند و من مست از حضورش
روياهايم را برايش قصه كنم در روياهايم مي دوم،
مي رقصم، فرياد مي زنم و بارها مي افتم و بر مي خيزم از آن سوي مه،
دستانت با مهر مرا مي خواند و من سبكبال به سوي
تو به پرواز در مي آيم دستانت گرم تر از هميشه است و من به بودنت مي انديشم رويا هايم زيباست و
خواستني از خواب بر مي خيزم يك نفر از ميان آينه
مرا مي خواند: بانوي روياهاي من...
واژه ها را نمی خوانم زندگی می كنم متولد كه می شویم آغاز می كنیم تنهایی های ما را
می نشینیم به انتظار تا آنكه از پشت دیوارهای كاهگلی دستی مارا به سوی خویش فرا
خواند عشق صدایمان می زند فریادش را می شنویم از اعماق وجودمان اما این سكوت است
كه لبریزمان می كند باران در خیال ما می بارد مریمانه ها در رویاهای
ما عطرافشانی می كنند و من از پشت حصاری كه نامش زندگی است آرام و بی صدا و در سكوت
و تنهایی عشق را زمزمه می كنم و یك بار دیگر متولد می شوم سحر را دیگر به انتظار نمی نشینم بغض هایم را با
نوشتن فریاد می زنم و اما عشق .... پنجره را می گشایم و نفس می كشم بودن را، زندگی
را و عشق را و در اوج آسمان به همه ی سال های عمرم می اندیشم
...
| Design By : Night Melody |


